گنج

شمارهٔ ۶۸

بسته بر فتراک و می‌پرسد که صیاد تو کیستتیغ خون آلود خود دارد که جلاد تو کیست
ساختی کارم به یک پرسش که در کارت که بودسخت پرکاری نمی‌دانم که استاد تو کیست
لب کنی شیرین و پرسی کیست چون بینی مرابنده‌ام یعنی نمی‌دانی که فرهاد تو کیست
گر عیاذبالله از رازی که می‌پوشم ز توبرفتد این بوده روزی ، مرد بیدار تو کیست
گر خروشان نیستی وحشی ز درد بی‌کسیچیست این فریاد و در کنج غم آباد تو کیست