گنج

شمارهٔ ۴۱

عتاب اگر چه همان در مقام خونریز استولیک تیغ تغافل نه آنچنان تیز است
دلیریی که دلم کرد و می‌زند در صلحبه اعتماد نگه‌های رغبت آمیز است
مریض طفل مزاجند عاشقان ورنهعلاج رنج تغافل دو روز پرهیز است
شدیم مات به شطرنج غایبانهٔ توبه ما بخند که خوش بازیت به انگیز است
کنند سلسله در گردنش به زلف تو حشردلم که بستهٔ آن طرهٔ دلاویز است
جگر زد آبله وز دیده می‌چکد نمکابکه بخت شور به ریش جگر نمکریز است
رقیب عزت خود گو مبر که بردر عشقحریف کوهکنی نیست آنکه پرویز است
به ذوق جستن فرهاد می‌رود گلگونتو این مبین که عنان بر عنان شبدیز است
شدست دیدهٔ وحشی شکوفه دار و هنوزدر انتظار ثمر زان نهال نوخیز است