گنج

شمارهٔ ۳۹۴

از برای خاطر اغیار خوارم می‌کنیمن چه کردم کاینچنین بی‌اعتبارم می‌کنی
روزگاری آنچه با من کرد استغنای توگر بگویم گریه‌ها بر روزگارم می‌کنی
گر نمی‌آیم به سوی بزمت از شرمندگیستزانکه هر دم پیش جمعی شرمسارم می‌کنی
گر بدانی حال من گریان شوی بی‌اختیارای که منع گریه بی‌اختیارم می‌کنی
گفته‌ای تدبیر کارت می‌کنم وحشی منالرفت کار از دست کی تدبیر کارم می‌کنی