گنج

شمارهٔ ۳۸۷

من و از دور تماشای گلستان کسیبه نسیمی شده خرسند ز بستان کسی
در نظر نعمت دیدار و به حسرت نگراندستها بسته و مهمان شده برخوان کسی
زیر بار سرم این دست بفرساید بهز آنکه دستی‌ست که دور است ز دامان کسی
پادشاهان و نکویان دو گروه عجبندکه نبودند و نباشند به فرمان کسی
وحشی از هجر تو جان داد، تو باشی زندهزندگی بخش کسی عمر کسی جان کسی