گنج

شمارهٔ ۳۷

در ره پر خطر عشق بتان بیم سر استبر حذر باش در این راه که سر در خطر است
پیش از آنروز که میرم جگرم را بشکافتا ببینی که چه خونها ز توام در جگر است
چه کنم با دل خودکام بلا دوست که اومیرود بیشتر آنجا که بلا بی‌سپر است
شمع سرگرم به تاج سرخویش است چرابا چنین زندگیی کز سر شب تا سحر است
چند گویند به وحشی که نهان کن غم خویشاز که پوشد غم خود چون همه کس را خبر است