گنج

شمارهٔ ۳۶۷

گذشتم از درت بر خاک سد جا چشم تر ماندهببین کز اشک سرخم سد نشان بر خاک در مانده
بیا بنگر که غمناکیست چشم آرزو بر دربه امید نگاهی بر سراین رهگذر مانده
بجز من هر کرا دیدی ز بیماران غم گشتیهنوز از کف منه خنجر که بیمار دگر مانده
برآمد عمرها کز دور دیدم نخل بالایشهنوزم آن قد و رفتار در پیش نظر مانده
به هر کس گفته بی‌تقریب وحشی عرض حال خودکه در بزمت به این تقریب یک دم بیشتر مانده