شمارهٔ ۳۵۹
آتشی خواهم دل افسرده را بریان در اودر کمین خرمن جان شعلهها پنهان در او
شعلهای میبایدم سوزان که ننشیند ز تابگر بجوش آید ز خون گرم سد توفان در او
خانهٔ دل را به دست شحنهای خواهم کلیدچند بر بالای هم اسباب سد زندان در او
آرزو دارم طلسمی رخنهٔ او بسته عشقعقل سرگردان در آن بیرون و من حیران در او
سود دریای محبت بس همین کز موجهاشبشکند کشتی و سرگردان بماند جان در او
شهسواری بر سرم تاز ای عنان جنبان حسنوانگهم چشمی بده سد عرصهٔ جولان دراو
چشم وحشی عرصهای باید که در جولان نازشوخی ار خواهد تواند ساخت سد میدان در او