شمارهٔ ۳۵۱
ترسم جنون غالب شود طغیان کند سودای توطوقم به گردن برنهد عشق جنون فرمای تو
میآیی و میافکند چا کم به جیب عافیتشاخ گلی دامن کشان یعنی قد رعنای تو
وقتی نگاهی رسم بود از چشم سنگین دل بتانآن رسم هم منسوخ شد در عهد استغنای تو
فرسوده سرها در رهت در هر سری سد آرزووان آرزوها خاک شد یک یک به زیر پای تو
وحشی ببین اندوه دل وز سخت جانی دم مزنکز هم بپاشد کوه را اندوه جان فرسای تو