شمارهٔ ۳۳۰
مرا با خار غم بگذار و گشت باغ و گلشن کنپی آرایش بزم حریفان گل به دامن کن
تو شمع مجلس افروزی ، من سرگشته پروانهمرا آتش به جان زن دیگران را خانه روشن کن
مکن نادیده وز من تند چون بیگانگان مگذرمرا شاید که جایی دیده باشی چشم بر من کن
چو کار من نخواهد شد به کام دوستان از توهلاکم ساز باری فارغم از طعن دشمن کن
ببین وحشی که چون سویت به زهر چشم میبیندترا زان پیش کز مجلس براند عزم رفتن کن