شمارهٔ ۳۱۶
ما اجنبی ز قاعدهٔ کار عالمیمبیهوده گرد کوچه و بازار عالمیم
دیوانه طینتیم زر و سنگ ما یکیستاینیم اگر عزیز و گر خوار عالمیم
با مرکز و محیط نداریم هیچ کارهست اینقدر که در خم پرگار عالمیم
ما مردمان خانه بدوشیم و خش نشیننی زان گروه خانه نگهدار عالمیم
حک کردنی چو نقطهٔ سهویم بر ورقما خال عیب صفحه رخسار عالمیم
با سینه برهنه به شیران نهیم روانصاف نیست ورنه جگردار عالمیم
وحشی رسوم راحت و آزار با هم استزین عادت بد است که آزار عالمیم