شمارهٔ ۳۱۱
من که چون شمع از تف دل جانگدازی میکنمگر سرم برداری از تن سرفرازی میکنم
با چنین تندی و بی باکی که آن عاشق کشستآه اگر داند که با او عشقبازی میکنم
میکشد آنم که خنجر میزند وانگه به نازباز می پرسد که چون عاشق نوازی میکنم
ای عزیزان بار خواهم بست یار من کجاستحاضرش سازید تا من کار سازی میکنم
همچو وحشی نیم بسمل در میان خاک و خونمیتپم و آن شوخ پندارد که بازی میکنم