گنج

شمارهٔ ۳۰۷

آتش به جگر زان رخ افروخته دارموین گریهٔ تلخ از جگر سوخته دارم
گفتی تو چه اندوخته‌ای ز آتش دوریاین داغ که بر جان غم اندوخته دارم
انداخته‌ام صید مراد از نظر خویشیعنی صفت باز نظر دوخته دارم
در دام غمت تازه فتادم نگهم دارمن عادت مرغان نو آموخته دارم
وحشی به دل این آتش سوزنده‌ چو فانوساز پرتو آن شمع بر افروخته دارم