گنج

شمارهٔ ۲۹۱

انجام حسن او شد پایان عشق من همرفت آن نوای بلبل بی برگ شد چمن هم
کرد آنچنان جمالی در کنج خانه ضایعبر عشق من ستم کرد بر حسن خویشتن هم
بدمستی غرورش هنگامه گرم نگذاشتافسرده کرد صحبت بر هم زد انجمن هم
گو مست جام خوبی غافل مشو که دارداین دست شیشه پر کن سنگ قدح شکن هم
آن بت که بود افتاد از طاق کعبه دلوز کفر شد پشیمان آن کافر کهن هم
جان کندن عبث را بر خود کنیم شیرینیکچند کوه می‌کند بیهوده کوهکن هم
وحشی حدیث تلخست بار درخت حرمانگویند تلخ کامان زین تلختر سخن هم