گنج

شمارهٔ ۲۸۳

مصلحت دیده چنین صبر که سویش نرومننشینم به رهش بر سر کویش نروم
هست خوش مصلحتی لیک دریغا کو تابکه یک امروز به نظارهٔ رویش نروم
آرزو نام یکی سلسله جنبانم هستخود به خود من به شکن گیری مویش نروم
سد صلا می‌زند آن چشم و به این جرأت شوقبر در وصل ز اندیشهٔ خویش نروم
گر توان خواند فسونی که در آیند به دلهرگز از پیش دل عربده جویش نروم
ساقی ما ز می خاص به بزم آورده استنیست معلوم که از دست سبویش نروم
وحشی این عشق بد افتاد عجب گر آخردر سر حسرت رخسار نکویش نروم