شمارهٔ ۲۷۳
به آنکه بر سرلطفی مکش ز منت خویشمسگ وفای خود و بندهٔ محبت خویشم
سزای خدمت شایسته است لطف چه منتز خدمتم خجل و حقگزار خدمت خویشم
عنایت تو به پاداش صبردارم و طاقتبه شکر صبر خود و ذکر خیرطاقت خویشم
پلنگ خوی غزالی که میرمد ز فرشتهچگونه ساختمش رام صید قدرت خویشم
به کام شیر درون رفتن و به کام رسیدنکراست زهره و یارا غلام جرأت خویشم
چه خوش گزیدهامت از بساط حسن فروشاننه عاشق تو که من عاشق بصیرت خویشم
مرا رسد که چو وحشی چنین دلیر درآیمکه خوانده لطف تو در سایهٔ حمایت خویشم