شمارهٔ ۲۶۵
تا چند به غمخانهٔ حسرت بنشینموقتست که با یار به عشرت بنشینم
بی طاقتیم در ره او میرود از حدکو صبر که در گوشهٔ طاقت بنشینم
تا چند روم از پی او بند کنیدمباشد که زمانی به فراغت بنشینم
داغ تو مرا شمع صفت سوخت کجاییمگذار که با اشک ندامت بنشینم
پامال شدم چند چو وحشی به ره غماز دست تو بر خاک مذلت بنشینم