گنج

شمارهٔ ۲۶۱

مده از خنده فریب و مزن از غمزه خدنگرو که ما را به تو من بعد نه صلح است و نه جنگ
غمزه گو ناوک خود بیهده زن پس مفکنکه دل و جان دگر ساختم از آهن و سنگ
عذرم این بس اگر از کوی تو رفتم که نماندنام نیکی که توانم بدلش ساخت به ننگ
بلبل آن به که فریب گل رعنا نخوردکه دو روزیست وفاداری یاران دو رنگ
آه حسرت نه به آیینه وحشی آن کردکه توان بردنش از صیقل ابروی تو زنگ