شمارهٔ ۲۵۶
بی رخِ جانپرورِ جانان مرا از جان چه حظاز چنان جانی که باشد بی رخِ جانان چه حظ
دیگر از شهرم چه خوشحالی چو آن مهپاره رفتچون ز کنعان رفت یوسف دیگر از کنعان چه حظ
ناامید از خدمتِ او جان چه کار آید مراجان که صرفِ خدمتِ جانان نگردد زان چه حظ
جانبِ بستان چه میخوانی مرا ای باغبانبا من آن گلپیرهن چون نیست در بستان چه حظ
دل به تنگ آمد مرا وحشی نمیخواهم جهاناز جهان بی او مرا در گوشهٔ حرمان چه حظ