شمارهٔ ۲۴۱
روزی این بیگانگی بیرون کند از خوی خویشآشنای ما شود مارا بخواند سوی خویش
هم رسد روزی که در کار بد آموز افکنداین گره کامروز افکندهست بر ابروی خویش
لازم ناکامی عشق است استغنای حسننیست جای شکوه گر میراندم از کوی خویش
چون پسندم باز فتراک تو ، زیر پا فکناین سری کز بار او فرسودهام زانوی خویش
سود وحشی چهره بر خاک درش چندان که شدهم خجل از راه او هم منفعل از روی خویش