شمارهٔ ۲۲۹
مست آن ترک به کاشانه من بود امروزوه چه غوغا که نه در خانهٔ من بود امروز
وای بر غیر اگر یک دو سه روزی ماندبا من این نوع که جانانهٔ من بود امروز
بی لبت خون دلی بود که دورم میدادمی که در ساغر و پیمانهٔ من بود امروز
بسکه شب قصهٔ دیوانگی از من سر زدبر زبان همه افسانهٔ من بود امروز
شرح ویرانگی جغد غم از وحشی پرسزانکه یک لحظه به ویرانهٔ من بود امروز