گنج

شمارهٔ ۲۲۴

آخر ای مغرور گاهی زیر پای خود نگرزیر پای خود سر عجز گدای خود نگر
این چه استغنا و ناز است ، این چه کبر و سرکشیستحسبه‌لله به سوی مبتلای خود نگر
چون خرامی غمزه را بنشان بر آن دنبال چشمنیم کشته نازْ خلقی، بر قفای خود نگر
این مَبین جانا که آسان پنجه صبرم شکستزور بازوی غم مرد آزمای خود نگر
باورت گر نیست از وحشی که می‌سوزد ز توچاک در جانش فکن داغ وفای خود نگر