شمارهٔ ۲۰۱
مگر من بلبلم کز گفتگوی گل زبان بنددچو گلبن رخت رنگ و بوی خویش از بوستان بندد
گلش در هم شکفت آن بی مروت بین که میخواهدچنین فصلی در بستان به روی دوستان بندد
زبانم میسراید قصهٔ اندوه و میترسمکه بر هر حرف من بدگو هزاران داستان بندد
خدنگی خوردهام کاری ز شست ناز پرکاریکه از ابرو گشاید تیر و تهمت بر کمان بندد
رهی در پیشم افتادست و بیم رهزنی در پیکه چون بر کاروانی تاخت اول دست جان بندد
قبا میپوشد و خون میکند افشاندن دستشمعاذالله از آن ساعت که خنجر بر میان بندد
علاج زخمهای ظاهری آید ز وحشی همطبیبی آنچنان خواهم که او زخمی نهان بندد