گنج

شمارهٔ ۱۷۹

عشق گو بی عزتم کن ، عشق و خواری گفته‌اندعاشقی را مایهٔ بی اعتباری گفته‌اند
کوه محنت بر دلم نه منتت بر جان منعاشقی را رکن اعظم بردباری گفته‌اند
پای تا سر بیم و امیدم که طور عشق راغایت نومیدی و امیدواری گفته‌اند
پیش من هست احتراز از چشم و دل از غیر دوستآنچه اهل تقویش پرهیزکاری گفته‌اند
راست شد دل با رضای یار و، رست از هجر و وصلآری آری راستی و رستگاری گفته‌اند
من مرید عشق گر ارشاد آن شد حاصلمآن صفت کش نام موت اختیاری گفته‌اند
زیستن فرع‌ست وحشی ، اصل پاس دوستی‌ستجان و سر سهل‌ست اول حفظ یاری گفته‌اند