گنج

شمارهٔ ۱۵۲

یک ره سؤال کن گنه بی‌گناه خودزین چشم پر تغافل اندک گناه خود
زان نیمه شب بترس که در تازد از جگرتا کی عنان کشیده توان داشت آه خود
دادیم جان به راه تو ظالم چه می‌کنیسر داده‌ای چه فتنهٔ چشم سیاه خود
بردی دل مرا و به حرمان بسوختیاو خود چه کرده بود بداند گناه خود
درد سرت مباد ز فریاد دادخواهگو داد می‌زنید تو میران به راه خود
زان عهد یاد باد کز آسیب زهر چشممی‌داشت نوشخند توام در پناه خود
من صید دیگری نشوم وحشی تواماما تو هم برون مرو از صیدگاه خود