گنج

شمارهٔ ۱۰۹

هرگزم یارب از آن دیدار مهجوری مباداین نگاه دور را از روی او دوری مباد
من کجا و رخصت آن بزم؟ دانم جای خویشدیگران هم رخصت ار خواهند دستوری مباد
هر مرض کز عشق پیش آمد علاجش بر منستلیک جانم را ز درد، رشک و رنجوری مباد
چشم غارت کرده را صعب است از دیدار دوختهیچ عاشق را الهی هرگز این کوری مباد
جوهر حسن تو کنج خانهٔ آباد نیستبر بنای جان وحشی نام معموری مباد