گنج

شمارهٔ ۱

آه ، تا کی ز سفر باز نیایی؟ بازآاشتیاق تو مرا سوخت. کجایی؟ بازآ
شده نزدیک که هجران تو، ما را بکشدگر همان بر سر خونریزی مایی، بازآ
کرده‌ای عهد که بازآیی و ما را بکشیوقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ
رفتی و باز نمی‌آیی و من بی‌تو به جانجان من اینهمه بی‌رحم چرایی؟ بازآ
وحشی از جرم همین کز سر آن کو رفتیگرچه مستوجب صد گونه جفایی، بازآ