قصیدهٔ شمارهٔ ۷ - در ستایش میرمیران
شغلی که مطمح نظر کیمیاگر استتحصیل اتحاد صفات مس و زر است
این فعل پر شکوه نیاید ز هر گروهزان صنف خاص کاین عمل آید یکی خور است
فرعیست این عمل ز اصول کمال خوروین اصل در جریده حکمت مقرر است
در چشم ظاهر است بزرگ این عمل ولیگر بنگری به دیدهٔ باطن محقر است
عرض زر از جبلت مس سهل صنعتیستقلاب شهر نیز باین معرض اندر است
از کیمیا مراد نه اینست نزد عقلکن صنعت از قبیل عملهای دیگر است
تحقیق اگر ز من شنوی اصل کیمیافیضی بود که در نظر شاه مضمر است
فیضی که جان پاک کند جسم خاک راکی با سرشت زیبق و گوگرد احمر است
این فیض کامل از نظری میکند ظهورکش چشم لطف و مرحمت شاه مظهر است
شاهی که با مشاهده اعتبار اوهستی و نیستی دو گیتی برابر است
ماهی که در معامله مهرش آفتابدر ذروهٔ کمال خود از ذره کمتر است
یعنی غیاث دین محمد که درگهشجای تفاخر سر خاقان و قیصر است
اکسیر دولت ابدی در جناب اوستدولت در آن سر است که بر خاک این در است
طعنش رسد به ناصیهٔ نور پاش مهرآن جبهه کش سجود در او میسر است
از شخص آفرینش و از پیکر وجوددر رتبه دیگران همه پایند و او سر است
آنجا که بحث منزلت پا و سر کندداند خرد کزین دو که لایق به افسر است
در خدمت ستارهٔ بخت بلند اوستگر سعد اصغر است و گر سعد اکبر است
با آب کرد آتش سوزان به عدل اوصلحی چنان که بط همه جا با سمندر است
گر شیر در زمان بهار عدالتشبیند رخ غزاله که از لاله احمر است
از خوف تب کند که مبادا گمان برندکن سرخی از تپانچهٔ ظلم غضنفر است
آنجا که نفس نامیه را تربیت کندلطفش که ظل او همه جا فیض گستر است
رویاند از زمین فنا سبزهٔ بقاآبی که چشمهاش دم شمشیر و خنجر است
گر عرصهٔ عبور فتد خیل مور راآیینهای که روشن از آن رای انور است
اعمی ز هم جدا کند اندر اشعهاشهر نقش پای مور که بر روی جوهر است
ای کز درر فشانی ابر عطای تستهر گوهری که در صدف بحر اخضر است
درویشخانهای که جهان داشت پیش از ایناز بخشش تو رشک سرای توانگر است
هر بیوهای که چرخی و دوکی نهاده پیشدر شغل رشته تافتن عقد گوهر است
در حجلهای که حفظ تو مشاطگی کندای کز تو نوعروس جهان غرق زیور است
چون شبنمی که بر رخ غنچهست حلیه بندسیماب قطره زیور رخسار اخگر است
از شرم خاطر تو که نازیست بیدخانهرجا که شعله ایست رخش از عرق تر است
عدل تو قاضیی است که پیوسته بهر عقددر مجلس عروسی باز و کبوتر است
گوی سپهر مجمرهٔ تست و اندر اوخورشید و ماه عنبر سوزان اخگر است
دور بقاست مجمره گردان مجلستروزش فروغ اخگر و شب دود مجمر است
جان عدو چو حملهٔ قهرت ز دور دیدبا جسم گفت وعده به صحرای محشر است
کی در مداد سر نهدش وصف ذات غیرکلکی که در زلال مدیحت شناور است
از لای منجلاب کجا میخورد فریبآن ماهیی که جلوه گهش آب کوثر است
احکام امر و نهی تو در انتفاع خلقنایب مناب قول خدا و پیمبر است
شکر حقوق وعد و وعید کلام توبر ذمهٔ لسان مسلمان و کافر است
ای آنکه بهر خدمت در گاه قدر تستگر جنبش سپهر و گر سیر اختر است
شاهی و چهار حد جهان پایتخت تستاقطاع هفت چرخ ترا هفت کشور است
«الفقر فخری » است ترا در خطاب قدرآن خطبهای که زینت نه پایه منبر است
رو زردی از کلاه گدای تو میکشدتاج زری که بر سر خورشید خاور است
کج نه کلاه گوشهٔ اقبال سرمدیمستغنیانه باش که این از تو درخور است
وحشی بلند شد سخنت بیادب مباشکوتاه کن که این نه حد هر سخنور است
باشد همین دعا و ثنا از تو خوشنمازین هر دو چون گذشت سکوت از تو خوشتر است
گرچه ثنا خوش است ولی در دعا فزایکاین زینت اجابت و آن زیب دفتر است
تا هر چه جز خداست بود جوهر و عرضوز حکم عقل نسبت ایشان مقرر است
بادا امور کل جهان را به ذات توآن نوع نسبتی که عرض را به جوهر است