گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۰ - در ستایش علی (ع)

دلم دارد به چین کاکلش سد گونه حیرانیبه عالم هیچکس یارب نیفتد در پریشانی
ز ما سد جان نمی‌گیری که دشنامی دهی ز آن لببه سودای سبک‌روحان مکن چندین گرانجانی
چوکان در سینه دارم رخنه‌ها از تیغ بدخوییز پیکانهای خون آلود او پر لعل پیکانی
به سد جان گرامی آن لب دلجوست ارزندهعجب لعلیست پر قیمت به صاحب باد ارزانی
بر آنم تا برآید جان و از غم وارهانم دلولی بی تیغ جانان بر نمی‌آید به آسانی
فغان کز آتش غم استخوانم گشت خاکسترنماند آنهم که می‌کردم سگش را برگ مهمانی
منم زان یوسف گل پیرهن نومید افتادهحزین در گوشهٔ بیت الحزن چون پیر کنعانی
ز دور چرخ دولابی به چاه غم فرورفتهز احکام قضای آسمانی گشته زندانی
بهار و هرکسی با لاله رخساری به گلزاریمن و داغ دل و کنج فراق و سد پشیمانی
به روی لاله در صحرا غزالان در قدح نوشیبه بوی غنچه در گلشن هزاران در غزلخوانی
حریم دشت گشت از سبزهٔ ترکان فیروزهچمن گردید از گلنار پر یاقوت رمانی
ز گل گلهای آتشناک سر بر زد ز هر جانبعیان شد باغ را داغی که بر دل بود پنهانی
ادیم خاک عطر آمیز گردید از سهیل گلحریم و بوستان گشت از چراغ لاله نورانی
نفیر ناله بلبل بلند آوازه شد هر سوبه تخت بوستان زد گل دگر ره کوس سلطانی
سر پیوسته دارد با عصا در بوستان نرگسمگر بر درگه گل نصب کردندش به دربانی
نمی‌دانم که پیک باد صبحی از کجا آمدکه پیشش سبزه و گل بر زمین سودند پیشانی
مگر آمد ز درگاه شریف آسمان قدریکه دارد خاک راهش سد شرف بر تاج سلطانی
امام انس و جن ، شاه ولایت ، سرور غالبکه می زیبد گدای آستانش را سلیمانی
اگر در بیشهٔ گردن ز صیت عدل او باشداسد در هم دراند ثور را چون گاو قربانی
نسیمی کز حریم روضه‌اش آید عجب نبوداگر بخشد به طفلان نباتی روح حیوانی
ز راح روح بخش مهر او خصم است بی‌بهرهبلی کی بهره (ور) باشد جماد از روح انسانی
به سلطانی نشان مهرش، اگر آباد خواهی دلکه بی والی چو باشد ملک رو آرد به ویرانی
دل سخت عدو خون می‌شود از تاب شمشیرششعاع مهر ساز سنگ را لعل بدخشانی
اگر یابد خبر از ریزش دست گهر بارش صدف دیگر ندارد کاسه پیش ابر نیسانی
کجا کان لاف بخشش با کف جودش تواند زدچه داند رسم لطف و شیوه بخشش قهستانی
عجب نبود که دارد گرگ پاس گله‌اش چون سگاگر سگبان درگاهش کند آهنگ سلطانی
به روز رزم اگر سازد علم تیغ درخشان رادواند بر سر خصم سیه‌دل رخش جولانی
نهد رو در بیابان گریز از تاب شمشیرشچنان کز شعله آتش رمد غول بیابانی
شها در شیوه مدحت سرایی آن فسون سازمکه چون ره آورد هاروت فکرم در فسون خوانی
به افسون سخن بندم زبان نکته گیری راکه خود را بی‌نظیر عصر داند در سخندانی
نیم آنکس که دزدم گوهر مضمون مردم راچو بحر طبع دربار آورم در گوهر افشانی
به ملک نظم بعضی می‌کنند از خسروی دعویکه شعر شاعران کهنه را سازند دیوانی
سراسر دزد ناشاعر تمامی پیش خود برپابرابر مونس خاطر پس سر دشمن جانی
جمادی چند اما کوه دانش پیش خود هر یکنشسته گوش بر آواز چون دزدان تالانی
که در دم بر تو خوانند از طریق خود پسندیهاچو مضمونی ز نظم خود بر آن سنگین دلان خوانی
ز کافر ماجرایی طبعشان را کی قبول افتداگر خوانی بران ناقابلان آیات قرآنی
از آن دزدان ناموزون بی انصاف ناشاعرشد آن مقدارها بیقدر آیین سخندانی
که هر جا سحر ساز نکته پردازیست در عالمز عریانی بود در جامه رندان چوپانی
دلا وحشی صفت یک حرف بشنود در لباس از منمکش سر در گریبان غم از اندوه عریانی
ببین آب روان را با وجود آن روان بخشیکه از عریان تنی می‌لرزد از باد زمستانی
خوش آن کو بر در دونان نریزد آبروی خودبه کنج فقر اگر جانش برون آید ز بی نانی
زبان خامه را کوتاه سازم از سر نامهکه در عرض شکایاتم حکایت گشت طولانی
الاهی تا مه نوکشتی خود را نگون بینددرین دریا که از توفان دورش نوح شد فانی
خسی کز بهر مهرت در کناری می‌کشد خود راچو کشتی باد سرگردان در این دریای توفانی