گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰ - در ستایش میرمیران

عید خرم تر از این یاد ندارد ایامغالبا روی تو این خرمیش داده به وام
به جمال تو گرین عید مجسم بودیچون مه خویش خمیدی و دویدی به سلام
میرمیران که کشیده‌ست نگارنده غیبنقش ابروی تو و کرده مه عیدش نام
غره و سلخ نیابند در آن دایره راهکه به پرگار ضمیر تو شود ماه تمام
راست چون عینک نگشاده نماید به محاقکس نداند که کدام است مه ومهر کدام
هست رای تو که اسرار نهانخانه غیبغایبانه کند ارباب دول را اعلام
بر نباتات اگر پرتو رایت افتدچشم پر نور دهد بار درخت بادام
مهر یک روز اگر جا به ضمیر تو دهدآخر پرسش محشر رسد آن روز به شام
ور شود روز بداندیش تو شب را نایبهمه در شب گذرد تا به گه روز قیام
تن خصم تو چه شهریست که شاهش بکشدکوچه‌های پر از آشوب در او راه مسام
سر دشمن نکند روز جزا تیز سریتیغ باطن چو کشد پنجه قهرت ز نیام
قهرت آن قلزم زهر است کزو مایه بردچون به زهر آب دهد خنجر خود را بهرام
خشمت الماس فروشی‌ست که با آن چنگالپیش او دست به دریوزه گشاید ضرغام
آسمان بر سر فتنه‌ست چه شرها بکندگر گذاری که بگردد به سر خود یک گام
پیش دندانش سرخار و سر مرد یکیستشتر مست کش از دست گذارند زمام
رایض امر ترا عاجز رانست و رکابرخش گردون که نه زین کرده کس او را نه لجام
رستمی باید و دستی که عنان آرایدرخش از آن نیست که او راهمه کس سازد رام
جنبش چرخ ارادیست چنین گفته حکیمگر چنین است نگیرد ز چه هرگز آرام
بنده گویم نه چنین است و بگویم چونستلرزه افتاده‌اش از خوف تو بر هفت اندام
مسند قدر تو جانیست که در نظم اموربه قضاو قدر آرند از آنجا پیغام
نرسد بادی ازین ره که به پیشش ندوندکز خداوند خبر چیست در آن وز چه پیام
عقل کل را به در قصر جلالت دیدمگفتمش هست از آنسوی فلک هیچ مقام
گفت ما محرم این پرده نه‌ایم از وی پرسکه فرو می‌نگرد گاهی ازین گوشهٔ بام
کثرت مایه اجلال تو می‌آرد روزکسوت حد و نهایت بدر بر اجسام
دورت از گرد مناهی‌ست به حدی رفتهکه چو بزم ملک آنجا نه نشانست و نه نام
ز آنچه از زخمه به تار آید و از تار به گوشوانچه از خم شده در شیشه و از شیشه به جام
در زمان توکه از تقویت قاضی عدلکشتگان رادیت از گرگ گرفتند اغنام
مادهٔ شیر و نر باز ز بس الفت طبعشوهر از آهوی نر کرد و زن از ماده حمام
هر که بگذشت به خاک در دولت اثرتیافت بر وفق ارادت همه کار و همه کام
نامدندی به زمین بی زر و خلعت اطفالبودی از خاصیت خاک درت با ارحام
مکث زر پیش تو چون مکث جنب در مسجدهست در مذهب مفتی سخای تو حرام
بسکه سرمایهٔ شادی و فراغت بخشیددلت از نعمت خاص و کفت از نعمت عام
نیم قطرهٔ نتوان یافت ، خرند ار به مثلقطره اشک به سد در یتیم ار ایتام
بحر غافل که ز تو کوه چه معدنها یافتاز زر و سیم و ز یاقوت و ز دیگر اقسام
خواست بر کوه کند عرض سخا یافت روانمایه خویش چو بر دامنش افشاند غمام
سیل را گفت که اینها همه جمع آر ببرسوی دریا و بگو کوه رسانید سلام
که تو این مایه نگه دار برای خود و ابرکان دل و دست من و سد چو مرا هست تمام
ای همه وضع زمان را ز تو قانون و نسقوی همه کار جهان را ز تو ترتیب و نظام
ای همه ناصیه آرا ز سجود در توچو خواقین معظم چه سلاطین عظام
شهرت ذره به جایی رسد از تربیتتکه به پیشانی خورشید نویسندش نام
منم امروز که از فیض قبول نظرتهر چه گویم همه مقبول خواص است و عوام
نه از این لفظ تراشان عبارت سازملفظهاشان همگی خاص و معانی همه عام
جگر سوخته در نیفه که این نافهٔ مشکسرب در گوشهٔ رو مال که این نقرهٔ خام
معنیی نیست به زندان عبارت در بندکه نجسته‌ست دو سه مرتبه از قید کلام
هست از گفته این طایفه ناگفته منآنقدر راه که از بتکده تا بیت حرام
روش کلک من از خامه ایشان مطلبکه کلاغ ار چه بکوشد نشود کبک خرام
فیض روح اللهی و پای فلک پیما کوگرچه بر صورت عیسا بنگارند اصنام
معنی خاص نه گنجیست که باید همه کسنیست سیمرغ شکاری که فتد در همه دام
گر به قدر سخن مرد بود پایه مردچیست قدر دگران پیش من و پایه کدام
به ز اقرانم و خواهم که اگر نبود بیشنبود کمتر از اقران خودم قدر و مقام
شاه داند که غرض چیست از اینها وحشیبه دعا رو که بود رسم گدایان ابرام
وهم را تا نبود هیچ به پرگار رجوعچون بود دایره ساز فلک مینا فام
عمر بدخواه ترا در خم پرگار فناباد چون دایره آغاز یکی با انجام