قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - در ستایش پروردگار
راحت اگر بایدت خلوت عنقا طلبعزت از آنجا بجوی حرمت از آنجا طلب
تنگ مکن ای همای خانه بر این خاکیانشهپر لا برگشای کنگر الا طلب
دیر خراب جهان بتکدهای بیش نیستدیر به ترسا گذار معبد عیسا طلب
تیره مغاکیست تنگ خانهٔ دلگیر خاکمرغ مسیحا نهای بزم مسیحا طلب
وادی ایمن مجوی از پی ناز کلیمآن همه جا روشن است دیدهٔ موسا طلب
نکته وحدت مجوی از دل بی معرفتگوهر یکدانه را در دل دریا طلب
گرچه هزار است اسم هست مسما یکیدیده ز اسما بدوز عین مسما طلب
ابجد ارکان تست چار کتاب عظیمجزو به جزوش ببین اعظم اسما طلب
آینهای پیش نه از دل صافی گهرصورت خود را ببین معنی اشیا طلب
نیست به غیب و شهود غیر یکی در وجودخواه نهانش بخواه خواه هویدا طلب
وقت جهاد است خیز تیغ تجرد بکشنفس ستمکاره را در صف هیجا طلب
کعبهٔ گل در مزن بر در دل حلقه کوبزین نگشاید دری مقصد اقصا طلب
ذلت ده روزه فقر مایهٔ سد عزت استعزت دنیا مخواه پایهٔ عقبا طلب
زر طلبد طبع تو روی ترش کن بر اوعلت صفراست این داروی صفرا طلب
خون جگر نوش کن تا شوی از اهل حالنشأه هوس کردهای بادهٔ حمرا طلب
لذت زهر بلا پرس ز مستان عشقاز دل میخوارگان لذت صهبا طلب
بخت جوان کسی کو به طلب پیر شدکم ز زنی نیستی درد زلیخا طلب
سالک ره را ببوس پای پر از آبلهگنج گهر بایدت در ته آن پا طلب
درد اگر راحت است پیش مریضان عشقدر مرض از نیشتر راحت اعضا طلب
سوخته را راحت است از پی هر آه سردراحت گلخن فروز در دم سرما طلب
همچو سکندر مجوی آب خضر در سوادعارف دل زنده را آن ز سویدا طلب
رتبهٔ عرفان شود شام فنا روشنتقیمت انوار شمع در شب یلدا طلب
شانه به درد آورد تارک شاهدوشانطاقت زخم اره از زکریا طلب
زمرهٔ عشاق را پایهٔ والاست داربر سر کرسی برآ پایهٔ والا طلب
عاشق مرتاض کی طالب جنت شودای که به راحت خوشی جنت اعلا طلب
سالک ره را کجا فرصت آسایش استگر تو از آن فارغی سایهٔ طوبا طلب
مرد خدا کی کند میل به لذت خلددر دل کودکوشان حسرت حلوا طلب
دشمن اگر تیغ و تشت پیش نهد سر مکشدوست اگر بایدت حالت یحیا طلب
سگ ز پی جیفه رفت در به در و کو به کوگر به سگی قائلی جیفهٔ دنیا طلب
خیز و چو سبزی مکن جا به سر خوان کسطعمه اگر بایدت سبزی صحرا طلب
در دل سختست و بس آرزوی سیم و زرگر طلبی سیم و زر در دل خارا طلب
باطن صافی چو نیست راه حقیقت مپویچاه بسی در ره است دیده بینا طلب
شمع هدایت کجا در دل هر کس نهندهمچو کلیمی بجو دیده ز بیضا طلب
پا به سر خود منه در ره این بادیهرهرو (ی ) این راه از شبرو اسرا طلب
احمد مرسل که چرخ از شرف پای اوبا همه رفعت کند پایهٔ بطحا طلب
از لب او گوش کن زمزمهٔ لایناموز دل بیدار او راز فاوحا طلب
جلد اگر میکنی مصحف و جدش بر اودفتر انجیل را بهر مقوا طلب
گو علم سبز او خضر ره خویش سازآنکه به محشر کند سایهٔ طوبا طلب
پای بلندی که زد پای طلب در رهشاز پی ایثار او عقد ثریا طلب
درگذر از نه فلک در ره او خاک باشاهل خرد کی کند پایهٔ ادنا طلب
وحشی اگر طالبی بر در احمد نشینکام از آنجا بجوی نام از آنجا طلب
عرض تمنا مکن از در دونان دهرآب رخ هر دو کون از در مولا طلب
در حق من بخششی یا نبیاله که نیسترسم تو الا عطا کار من الا طلب