قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ - قصیده
ای فلک چند ز بیداد تو بینم آزارمن خود آزرده دلم با دل خویشم بگذار
چند ما را ز جفای تو دَوَد اشک به رویما به روی تو نیاریم تو خود شرم بدار
از جفا گر غرضت ریختن خون من استپا کشیدم ز جهان تیغ بکش دست برآر
گشت بر عکس هر آن نقش مرادی که زدمجُرم بازنده چه باشد که بد افتاد قمار
فلک از رشتهٔ تدبیر نگردد به مرادنافه را تار عناکب نتوان کرد مهار
داغ اندوه مرا باز مپرسید حسابنیست آن چیز کواکب که درآید به شمار
گر فلک مرهم زنگار کنم کافی نیستبسکه این سینه ز الماس نجوم است فکار
سنگباران شدم از دست غم دهر و هنوزبخت سرگشتهام از خواب نگردد بیدار
چند باشم به غم و غصهٔ ایام صبورچند گیرم به سر کوچهٔ اندوه قرار
میروم دادزنان بر در دارای زمانآنکه بر مقصد او دور فلک راست مدار
آصف ملک جهان خواجهٔ با نام و نشانسایهٔ مرحمت شاه سلیمان آثار
چرخ پیش نظر همت او پاره مسیستکه درین مهره گل گشته نهان در زنگار
آنکه چونگل به هواداری او خندان نیستکه درین مهرهٔ گل گشته نهان در زنگار
آنکه چون گل به هواداری او خندان نیستهست با سبزه گلنار مدامش سر و کار
لیک زهری که بود در ته جامش سبزهلیک خونی که بود بر سر داغش گلنار
توسن قدر تو زان سوی فلک تا بجهدسدرهاش رایض اندیشه کند میخ جدار
رشک احسان تو زد در دل دریا آتشهست دود دل دریا که شدش نام بخار
نیست سر برزده هر گوشه حباب از سر آبچشم بر راه کف جود تو دارند بحار
گر کمان یک جهت خصم بداندیش تو نیستاز چه رو تیر دو شاخه کندش از سوفار