قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴ - در ستایش شاه غیاث الدین محمد میرمیران
عقل و دولت ساعت سعدی نمودند اختیارساعت سعدی هزارش سعد اکبر پیشکار
ساعتی کان ساعت از خوبی گلستان ارمدر نخستین گام گردد باغ فردوست دچار
ساعتی کان ساعت ار آبی رود همراه ابرباز گردد قطرههایش گشته در شاهوار
ساعتی کان ساعت ار گشتی سکندر کامجوییافتی سر چشمهٔ خضر از بن دندان مار
ساعتی کان ساعت ار طالع شود مهر از افقتا به شام روز محشر تابد از نصف النهار
ساعتی کان ساعت ار آید برون از بیضه بومبر دمد پر همایش از یمین و از یسار
ساعتی کان ساعت ار سر بر زند تاج خروسگیرد از سیمرغ بروی شاهی مرغان قرار
ساعتی الحق چه ساعت ، ساعتی کثار آنزر برون ریز ز خارا گل برون آید ز خار
ساعتی الحق چه ساعت ساعت سعدی کزوسعد گردون دارد آثار سعادت مستعار
در چنین وقت همایونی و فرخ ساعتیزد به دولت خیمه بیرون داور جم اقتدار
خیمهای زان عرصه گیتی پر از میخ و طنابمنتهای طول و عرضش طول و عرض روزگار
خیمهای کاندر میانش وهم را گر سر دهندپر بگردد لیک آخر ره نیاید بر کنار
خیمهای کایمن شوند اهل قیامت ز آفتابگر کسش در عرصهٔ محشر زند روز شعار
خیمهای باید که باشد اینچنینش طول و عرضتا سپهر حشمت و شوکت در او گیرد قرار
زینت اقبال و دولت زیور فر و شکوهحلیهٔ ملک و ملک پیرایهٔ عز و وقار
شاه دریا دل غیاث الدین محمد کز کفشکان برآرد الامان و بحر گوید زینهار
در پناه پاس او روشن بماند سالهادر میان آب همچون دیدهٔ ماهی شرار
هستی از عالم گریزد تا در ملک عدمگر ز جیش قهر او بر دهر تازد یک سوار
ایمنی در ملک تا حدیست کز انصاف اوآشیان گیرند مرغان در میان رهگذار
گر ز رای روشن او پرتو افتد در جهانحامله خورشید زاید در سواد زنگبار
بسکه سر دارد تنفر در تن بدخواه اوچون به پای دار عبرت جا کند آن نابکار
از زمین نارفته پایش بر سر کرسی هنوزسر بود از شوق رقصان بر فراز چوب دار
کوه را گر بر کمر زد از کمر افتاد کوههست تیغ باطنش قائم مقام ذوالفقار
اطلس گردون به قد لامکان بودی بلندگر ز قدر همتت میبود او را پود و تار
آسمان گر داشتی دستی چو دست همتتبر سر قدر تو گوهرهای خود کردی نثار
میدهد عدل تو میلش از بروت شیر نرمیکشد چون سرمه آهو بره اندر مرغزار
روضه فردوس بزم تست کاندر ساحتشهر چه در دل بگذرد حاضر شود بی انتظار
گر ز بزم خرمت بادی وزد در بوستانآورد گلبن به جای گل لب پر خنده بار
دفتر جود خداوندان احسان نزد کیستگو بیا و آنچه ارباب کرم دارد بیار
تا بیارم فصلی از جودت که دفتر را تمامز آب پیشانی بشوید بسکه گردد شرمسار
پیش دست گوهر افشانت که فوق دستهاستوز گهرباریش پر در گشته دامان بحار
هست دریا کید و در یوزهٔ گوهر کنداینکه بعضی ابر میخوانندش و بعضی بخار
دین پناها داورا شاها رعیت پروراباد بر دور تو یارب دور گیتی را مدار
رو به هر جانب که رخش عزم راند بخت توکامران آنجا روی آیی از آنجا کامکار
میروی اندر سر راه وداعت مرد وزنپای در گل ماندهاند از آب چشم اشکبار
گرنه در زنجیر بودندی ز موج آب چشمکس نماندی کز پیت نشتافتی دیوانه وار
خیمه تا بیرون زدی از شهر شهری کز خوشیبود چون دارالقراری گشت چون دارالبوار
از برونش برنخیزد جز غریو الحذروز درونش برنیاید جز خروش الفرار
شد چنان آب و هوا موحش که نفرت میکندطایران از شاخسار و ماهیان از جویبار
گر جدار و سقف را بودی در او پای گریزاین زمان در خانهها نی سقف ماندی نی جدار
تو هنوز اندر کنار شهر و اینها در میانآه اگر از شهر یک منزل روی ای شهریار
حال شهر اینست حال ساکنانش را مپرسکارشان صعب است صبریشان دهد پروردگار
مضطرب، آشفته خاطر، تنگدل اندوهناکهم وضیع و هم شریف و هم صغیر و هم کبار
خود بفرما چون ضعیفان را نگردد دل دو نیملاشه لنگ و شیشه دربار و گذر بر کوهسار
دست از تریاک کوتاه است و جان اندر خطرپا نهی تاریک شب چون بر در سوراخ مار
از پریشانی فرامش کرده مادر طفل خویشبلکه رفته شیر هم از یاد طفل شیرخوار
هر جماعت در خیالی هر گروه اندر غمیاین که چون آرام گیرد وان که چون گیرد قرار
چون قوی زور آورد دارد ضعیفان را که پاسگر جهد بادی به دامان که آویزد غبار
گرگهای تیز دندان را که دندان بشکنندوین لگد زن استران را چون توان کردن جدار
مفلسان در غم که دیگر کیسهها چون پر کننداولا وحشی که پر میکرد سالی چند بار
آسمان قدرا بلند اقبال شاها، زانکه هستبر عنان توسنت دست مه و مهر استوار
زیر ران داری براق گرم بر عیوق تازکز پی معراج دولت بر نشاندت کردگار
هر قدم طی کن سپهری تا فضای لامکانلامکان یعنی بساط بارگاه شهریار
تا ببینی کاندران ایوان که دارد جز تو قدرتا ببینی کاندران خلوت که دارد جز تو بار
تا ببینی سلطنت را کیست صاحب مشورتتا ببینی مملکت را کیست صاحب اختیار
تا تو باشی دیگری را کس نخواهد برد نامبود این اصل سخن کردم به این حرف اختصار
تا چنین باشد که باشد در شمار شهر و کویچون شود بر روی صحرا خیمهای چند استوار
شهر معموری شود هر جا که فرمایی نزولدولتش دروازهبان و حفظ یزدانش حصار