بخش ۵۱ - صفت مسگر
باشد ز خیال مسگرم سرپر شور تر از دکان مسگر
در وجد چو آیم از غم دوستخوشحالم اگر بریزدم پوست
گر کاهش تن کند هلاکمچون مس در چرخ نیست باکم
از سنگ جفای آن دلارامشد چون مس چکشیم اندام
گردد چو کشم ز کوی او پایچون دیگ به روی آتشم جای
تا پای زکوی او کشیدمگردید سیه رخ سفیدم
چشمم در عشق تا که وا شدبا خون، دلم چو آشنا شد
ناید بَحَرم به دیده ی ترچون صوت مگس به گوش مسگر