گنج

شمارهٔ ۵۶

یار اگر با ما ز راه لطف بنشیند دمیدر جوارش در شود شادان که دارد همدمی
همچو غمگینی که بهر خویش خواهد غمگساردل ز هجر یار مجروح است و جوید مرهمی
اهل رازی کو که با او باز گویم راز دلمی‌روم هر دم به سویی تا بجویم محرمی
شانه‌ام خم گشت زیر بار غم‌ها باز همهر دم از هر سوی آید روی غم‌هایم غمی
آتش دل را نشاند قطره اشکی بلیگل شود شاداب و خندان در چمن از شبنمی
بر کشد از دل خروش از موج اشکم وحدتاگر کسی دیده‌ست امواجی خروشان از یمی