شمارهٔ ۱۷
به کیش اهل حقیقت کسی که درویش استبه یاد روی تو مشغول و فارغ از خویش است
ز پوست تخت و کلاه نمد مکن منعمکه در دیار فنا تخت و تاج درویش است
به تیر غمزه و نازت ز هر کنار بسیبه خون تپیده چو من سینه چاک و دلریش است
رموز رندی و مستی به شیخ شهر مگویکه این منافق دور از خدا بداندیش است
هوای کوی خرابات و آب میخانهبه از هوای دزاشیب و آب تجریش است
بشوی دست ز دنیا و پند من بنیوشکه مهر او همه کین است و نوش او نیش است
تو را چه آگهی از حال مست مخموریستکه شحنهاش بود اندر پی عسس پیش است
من و خیال سلامت از این سفر هیهاتکه سعی و کوشش رهزن ز رهنما بیش است
ز کس مرنج و مرنجان کسی ز خود وحدتکه این حقیقت آیین و مذهب و کیش است