گنج

شمارهٔ ۱۳ - مثنوی سفرنامه مازندران واعظ و تعریف شهر اشرف و مدح شاه عباس ثانی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۶۹ بیت
شبی کز پی نبود آه سحرگاهاز او طول أمل وامانده در راه
شبی تاریکتر از روز فرقتز دلگیری سراسر شام غربت
ز بس تاریکی، آنشب از غم دلدویدن بر سر شکم بود مشکل
ز ظلمت ناله ام بس دست و پا کردز دل یک عقده نتوانست وا کرد
نشد زآن آگه از من آشناییکه فریادم نبردی ره بجایی
گشایش را بخاطر راه کم بوددر دل خاک ریز گرد غم بود
بغیر از دل، مرا غمخوار کس نهبجایی جز گریبان دسترس نه
ز غم با خویش جنگم بود چندانکه با خود میشدم دست و گریبان!
نه چندان سردی از ایام دیدهکه نتوان گرم کرد از خواب دیده
به چشمم خواب از آن رو پای ننهادکه سیلاب سرشکم ره نمیداد
گرانبار آنچنان از محنت و غمکه نتوانست خوابم برد یکدم
چه غم، مجنون کن صد عقل کاملچه محنت؟ کوله بار صد جهان دل!
به تنهایی همه شب یار بودمکه بختم خفته، من بیدار بودم
ز بس راحت در آن شب بود کمیابنمی آمد زیاد از بخت من خواب
ببین حالم زبون آن شب چه سان بود؟که با من بخت من هم سرگران بود!
تن و توشم چنان از ناتوانیکه برمن نام من کردی گرانی
نظر هر چند سوی خود گشودمندانستم که بودم، یا نبودم
نفس از ضعف صدجا کرده منزلرساندی تا بلب یک شکوه از دل
در آن وحشت که نازد کس ز کس یادچه سان سودا بسر وقت من افتاد؟!
نه آن وسعت،که سازم با دل تنگنه آن دل، تا کنم با خویشتن جنگ؟
نه آن قوت که برخود زور آرمدمی سر بر سر بالین گذارم
نه در تن دل، نه در سر بود هوشمکه ناگه آمد از غیب این سروشم
که برخیز و، چراغ عزم بر کناز این کلفت سرا چندی سفر کن
که گل شد خار تا از گل سفر کردسخن شد، تا نفس از دل سفر کرد
سفر روشنگر مرآت جان استسفر صافی کن آب روان است
سفر سرمایه عیش و سرور استکه غیبت از وطن، عین حضوراست
بود رنج سفر درمان هر دردبود گرد سفر آب رخ مرد
کس از گرد سفر نقصان نبیندکه دل خیزد و، بر رخ نشیند
از این زندان، برون انداز خود راخرابت کرد غم، میساز خود را
چو گیرد گرد ره روی عرقناکبکن تعمیر خود، این آب و این خاک!
رها خود را ز دست این تعب کنبسی گم گشته یی، خود را طلب کن!
ز هم پاشیدن اوراق دل و جانبکن از جاده ها شیرازه آن
از این خفت سرا، وقت گریز استبور، چون عمر از رفتن عزیز است
ز گردیدن، کم خود ساز بسیارز گشتن نقطه را خط کرد پرگار
هنرور هر که شد، دور از وطن شدز ره رفتن، قلم صاحب سخن شد
سبک برخیز، تا گردی گرانترکه غلتانی فزاید قدر گوهر
توقف در وطن، دارد ملامتمکن جز در سفر، قصد اقامت
ترا نفس از سفر هموار گرددکه توسن نرم از رفتار گردد
رهی در پیش داری سوی عقبیبکن خود را یراق از این سفرها
ز جا برخیز هان، ای دست کاهل!ز گرد غم بیفشان دامن دل!
ترا دردی کزین غمها بجان استعلاجش دیدن مازندران است!
سوی مازندران کش محمل خویشکه ابر آنجا کند خالی دل خویش
بکن چندی کنار بحر منزلبکش زین بحر غم خود را بساحل
جز آن ساحل دلت راهی نجویدکه جز بحر این غبار از دل نشوید
بدل زین حرف بار عزم بستمباین باران زجا چون سبزه جستم
برآوردم ز بحر غم سر خویشبسلک ره کشیدم گوهر خویش
بپا تا رشته آن ره بریدمبسر چون گهر غلتان دویدم
چو نقش پا به هرجا می فتادمرهش را روی بر ره می نهادم
چه ره؟ خوشتر ز عمر جاودانی!چه ره؟ بی غم تر از عهد جوانی!
ز بس در هر قدم جای مقامستهمه منزل، ندانم ره کدامست
به جان میرفتم آن ره را، نه با تنهمه رفتار من از هوش رفتن
ز خود هر گام رفتم تا رسیدمعجب بوم و بری پر فیض دیدم!
باین خدمت که آنجا برد ما راچه منت ها که بر سر هست پارا!
برفتن، پابپا فرصت نمیدادبدیدن، گل بگل نوبت نمیداد!
نظر، تا بال مژگان باز میکردبجایش مرغ دل پرواز میکرد!
ز بس پر فیض خاک آن دیار استیکی از ساکنان آن، بهار است
چنان گیراست آن ملک فرحناککه گیرد، پا بجای نقش پا، خاک
چنان در دلبری آن خطه کاملکه دارد هر طرف صد پای در گل
سراسر کوه و دشت اوست گلشنفتاده بلبلان را نان به روغن
نباشد شیر از آن در بیشه آنکه هرسو آتش است از گل فروزان
ز شیرین کاری آن خطه پاکعجب نبود شکر خیزد از آن خاک!
نمک در شکرش گویی نهان استهمانا شکر لعل بتانست
بهر سو از گلی، یار صبیحی استزهر نیشکری، سبز ملیحی است
نگرداند ز سبزی خوشه اش رنگبگردد بر سرش گر آسیاسنگ!
بر و بومش،همه مستی و کیف استبه می آن را میامیزید، حیف است!
در او جام گل از بس عیش ساز استدماغ از منت می بی نیاز است
چنان موج نسیمش هست شادابکه می گرداند از وی بحر دولاب
رطوبت در هوای آن بدین نحوکه سازد حرف جنت را ز دل محو
هوا تر آنچنان در بیشه آنجاکه از شاخ آب نوشد ریشه آنجا
در او زهد است از خشکی ز بس پاکتیمم را وضو میسازد آن خاک
از آن رحل اقامت ابر افگندکه نتواند دل از مازندران کند
کند گر تیرگی ابرش چه نقصان؟که هر نارنج خورشیدی است تابان
اگر بحرش ندارد در و مرجانهوا بحریست پر گوهر ز باران
ز بس موج هوایش آبدار استز هرجا بگذری، دریا کنار است
از آن باشد تلاش موج دریاکه شاید افگند خود را بآنجا
چه گوید خامه از دریا کنارش؟که حیرت میبرد هر دم ز کارش!
به وصفش، گر زبان خامه گرددز دهشت بند در بندش بلرزد
نه وصفش در خور ظرف بیان استکه بحر وصف او هم بیکران است
چه بحر؟ از موج هر سو کوهساری!زکام ماهیان هر گوشه غاری!
گهی ماهی است آبش، گاه قلابگهی کوه است موجش، گاه سیلاب
ز سیرش خانه کلفت خراب استغم از هر موج آن پا در رکاب است
زهر موجی، در آن خوش سبز میدانسمند نیله یی هر سو خرامان
بآن وسعت، ز خوی خود بتنگ استاز آن با خویشتن دایم بجنگ است
نگیرد نخل غم زآن رو در آن اوجکه دروی اره آبیست هر موج
گذشتن زآن نه حد آفتابستکه چرخ آنجا پل آن سوی آبست
چنان پیوسته آب اوست بیتابکه نتواند در او بستن در ناب
سخن در وصف اشرف بیقرار استکه پای تخت سلطان بهار است
مگو اشرف، که آن طاووس مست استکز آن کهسار پر گل چتر بسته است
بود مازندران گل، اشرف آبشبود ساغر جهان، اشرف شرابش
چنان در وی ترقی راست جوهرکه تا گفتی چه خوش! گر دیده خوشتر!!
بود آنجا نشاط از بس ز حد بیشدر و بامش زند گل بر سر خویش
غلط گفتم، ز بس فیضش بود عامگل تصویر سقفش روید از بام
هوا از مهربانی بهر بلبلرساند در سفال بام ها گل
نزاکت در طبایع، آن قدر بابکه گل هم در سفال، آن جا خورد آب!
چنین سبز است از آن بام و در اوکه زنگ از دل برد بوم و بر او
کمیت خامه شد بس گرم جولانبسر دارد هوای باغ میدان
ندانم چون کنم وصف آن چمن را؟که وصفش بسته میدان سخن را!
نویسند از هوای او چو کتابرود چون نی قلم تا ساق در آب
کسی گر گل زند بر سر در آن باغدواند ریشه در سر چون گل داغ
در او آب طراوت بسکه جاریستتو گویی برگ برگش آبشاریست
از آن توفان کند آن باغ سیرابکه جوشد از تنور لاله اش آب
هوا بر دوش، مشک از ابر داردکه گل از خود مباد آتش بر آرد
بروی لاله اش نسرین فتادهتو گویی کشته بر آتش نهاده
بخوشبویی هوا از مشک تر بیشبدلچسبی نسیمش از نفس پیش
برد کس را ز بس بوی گل از کارکند در باغ نکهت کار دیوار
ترقی در گل سوری بدان رنگکه برهم رنگ و بو کردند جا تنگ
فروزان است از بس رنگ در گلعجب نبود شود پروانه بلبل
بنفشه از رساییها بدان حدکه هم زلف است و هم خال و هم قد
نظر، مشتاق خط سبز باغ استبنفشه، درمیان، موی دماغ است
عجب شوخی است؟ دیدن دارد الحقلب جویش مکیدن دارد الحق!
رطوبت آن قدرها دارد آن باغکه خون شد لاله را دل، سوخت تا داغ
رطوبت آنچنان در جز و در کلکه پنداری گل آبی است هر گل
طراوت در گل و برگش چنان بابکه جوی از شاخ آنجا میخورد آب
ز بس موج هوایش یکسر آب استدر او هر گل، چو نیلوفر در آب است
ز گلبن، باغبانش دسته دستهبرای گرد غم، جاروب بسته
چو آهم، سبزه گرم قد کشیدنچو اشکم، غنچه گل در چکیدن
ز گلبن آشیان عندلیبانبسان کشته در آتش نمایان
ز بس شادابی از نخلش عیان استدر او سرو روان، آب روان است!
بنحوی واله کیفیت باغکه ته افگنده جام لاله از داغ
ز شوخی از برای سیر بازارنشسته شاهد گل بر سر خار
شده از سوزن پرکاری گلزمین باغ نقش چشم بلبل
صفی آباد را، جانم غلام استتمام ار نیست، در خوبی تمام است
از آن برتر بود آن قصر سامیکه گیرد دامنش دست تمامی
فزود قدر اشرف از ثنایشاز آن اشرف نهاده سر بپایش
کنم وصف همایون تپه را سازسخن را سربلندی ز آن دهم باز
اگر تخت جمش گویم صواب استولی بر باد بود آن، این بر آب است!
در آن تل نشاط افزای خرمفتاده فیض تل تل بر سر هم
بهاران خرمی گل تا نهادهبنفشه مور وش در وی فتاده
تنی باشد سراسر عالم گلدر آن باشد همایون تپه چون دل
زمین تاز آن عمارت سرفراز استزبانش بر فلک ز آن تل دراز است
شود کار شکار فیض ازو راستکه بولیگاه شاهین نظرهاست
کند ابر سیه چون بر سرش جابود مجنون بسر سودای لیلی
تن از گل، عود سوزی پر ز آتشفتیله عنبری، هر سرو دلکش
به فانوس خیالست آن چه مانا؟که در وی فصل فصل آیند گلها!
نماید آب از آن تل فرحناکچو نور صبح از دامان افلاک
در آب آن تل پر ریحان و سنبلچو نرگسدان و در وی دسته گل
بگرد تپه، آن آب مصفیبسان رشته از گلدسته پیدا
عیان از زیر تل دریاچه آنچو چین غبغب از گوی زنخدان
چه تل، گل پیرهن، شوخی خود آرانگاری سیمتن خلخال در پا
چو خوبان هر طرف از زینه هایشفتاده زلف چین چین تا به پایش
همایون تپه و دریاچه آنیکی چون گوی و، آن دیگر چو چوگان
یکی چون زلف و، آن دیگر چو خال استیکی بدر است و، آن دیگر هلال است
سر عشق است، در فتراک ناز استدل محمود در زلف ایاز است
غلط گفتم، خطا کردم، نه اینهاستزمن بشنو کنون تا گویمت راست:
ز بار شوکت شاه عدو سوزنشسته در عرق آن تل شب و روز
بر او افگنده روزی شاه، مسندچرا دریاچه بر گردش نگردد؟!
بر او وقتی مگر شه پا نهادهاز آن دریاچه در پایش فتاده
شه صاحبقران، عباس ثانیکه آب آموخت از حکمش روانی
سحاب عدل و احسان، آنکه گلشنبیاموزد ز حرفش سبز گشتن
چو سبزه، سر به پایش این و آن راچو نرگس، چشم بر دستش جهان را
بود هر گل دهانی در ثنایشبود هر برگ دستی در دعایش
نگیرد در زمانش هیچ حاکمبغیر از داد مظلومان ز ظالم
ز فیض عدل آن شاه سپه کشبهم جوشند در گل آب و آتش
ز پاس شحنه عدلش ز مردمنشد در عهد او حق نمک گم
چنان سرکجروان را کوفت چون مارکه میلرزد بخود زلف کج یار!
نمانده چون کمان از کج نشانیبه غیر از پوستی بر استخوانی
خوشی در عهد او از بس بود عامبه حسرت بگذرند از دورش ایام
ز بس امن است از هر بوم و برزنرود گل خوان زر بر سر ز گلشن
زدن منع است در عهدش بدان حدکه نتواند کسی حرف کسی زد
کسی را حد بستن نیست چندانکه کس بر کس تواند بست بهتان!
چنان حزمش بهر جا پا فشردهکه دشمن جز حساب از وی نبرده
نمی آید در ایامش بتحریرگرفت و گیر شیر و گاو تصویر
به درگاهش ز حشمت جا نیابدکه یک شب خون مظلومی بخوابد
چو خورشید از سپهر اقتدارشبه کف سر رشته ها از هر دیارش
به شهر اندیشه او میر شب بسبدرگاهش نمک میر غضب بس
الهی تا اثر باشد زعالمنگردد از سر ما سایه اش کم
نشانی تا بود زین سبز میدانسمند دولتش را باد جولان
چراغ مهر را تا هست روغنچراغ دولت او باد روشن
بود تا گفت و گو از نیک و از بدالهی نیکخواهش بد نبیند