گنج

شمارهٔ ۲ - در آفرین یکی از بزرگان

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ار۳۱ بیت
ای فروزان اختر اوج بزرگی کز شرفمیکند کسب معارف از فروغت روزگار
دیده ایام روشن، صبح فیروزی دمید!دانه امیدها را مژده، کآمد نوبهار!!
از پی تعظیم پیک این بشارت، دور نیستخلق عالم را اگر خیزد ز خاطرها غبار
شد علمها از دعای خسروان دوران بلندلشکر اهل دعا را، چون سپهبد شد سوار
تا صبا برد از صفاهان سرمه این مژده راشد ز نور دیده روشن چراغان هر دیار
زین نوازش گشته اوراق کتاب علم دینهر یکی دست دعای خسرو جم اقتدار
شد قوی از آب اجرای تو، نخل حکم شرعگشت اساس خانه دین ز اهتمامت استوار
قدردانی چون اکنون مشتری شد، دور نیستگر فزاید قیمت جنس هنر در روزگار
پخته شد نان فقیران از نگاه گرم تووا شد از روی گشادت، در بروی روزگار
التفاتت تنگدستان را ز بس پهلو دهدمیتوان با یک نگاهت عمرها کردن مدار
مژده یی آمد بگوشم، کز سر اشفاق و لطفکرده یی از قابلان خدمت خویشم شمار
جای آن دارد که از اسناد این شایستگیجانم از شادی نگنجد در قبای جسم زار
لیک عذری زین سعادت باز میدارد مراورنه می بستم کمر پیشت به خدمت بنده وار
چشم این دارم ک انصافت پذیرد عذر منز آنکه هست این شیوه جد تو ای والا تبار
عذرم این، کز من عزیزی چون جوانی رفته استهست جان ناتوانم در غم او سوگوار
قرب پنجه سالم از کف رفته در فکر معاشبعد ازین فکر تلافی برده است از من قرار
ریخت بر خاک هوس صاف می هستی، مگرسرخ رویم سازد این ته جرعه در روز شمار
صبح پیری از تمسخر خنده بر من میزندبایدم بر حال خود اکنون گرستن زار زار
وقتم از بهر سرانجام سر گردیده تنگنیست آن فرصت که پردازم بشغل کار و بار
کنج عزلت، خوشترم از شهر بند شهرتستدامن پر اشک گلگونم، به از صد لاله زار
سر ز خدمت چون نتابم؟ پا ز رفتن مانده است!پا بدامن چون نپیچم؟ بر سر افتاده است کار!
من که عمری مبتلای علت بیدردیمدر مزاجم نیست غیر از شربت غم سازگار
ز آتش فکر معاش، از بس دماغم سوخته استجز دعای دولتت از من نیاید هیچ کار
گرچه لطفت قابل این اعتبارم دیده استمن بخود اما ندارم یک سر مو اعتبار
واقف اسرار دلها، بر ضمیرم شاهد استاینکه نبود خود فروشی مطلبم زین اعتذار
بودی ار منظور کسب اعتبارم زین سخنریخته است این جنس در خاک درت بی اعتبار
مرحمت اینست در حقم، که گردد لطف توباعث توفیق این آواره شهر و دیار
سوی دارالملک عزلت، خیمه بیرون زد دلمهمتی، ای ابر همتها ز بحرت مایه دار
شام غربت گشته دلگیر از مکرر دیدنممیتواند کردنم لطف تو راهی زین دیار
بیش ازین، از حضرتت ترک ادب باشد سخنوقت آن شد کز دعا گردد زبانم کامگار
زین دعا دیگر نمیدانم دعائی خوبترباد کارت جمله بر وفق رضای کردگار