شمارهٔ ۷۶
بالید از رخ تو دل پر ملال مااز آفتاب به در شد آخر هلال ما
ما ریشه در زمین قناعت دوانده ایمچون شمع آب میخورد از خود نهال ما
بر چهره شکسته ما، رنگ تهمت استمالیده خون بما اثر انفعال ما
ما تخم در زمین دیاری فشانده ایمکابر بهار نیز نگرید بحال ما
هرگز بناله دردسر کس نداده ایمخاموشی است همچو قلم قیل و قال ما
از بس بحال واعظ دلخسته ناله کردافتاد از زبان قلم هرزه نال ما