شمارهٔ ۶۰۶
زبان گشود و، چنین گفت شمع نورانی:که هست نور و صفا بیش در پریشانی
ندیده در دل روشندلان، کسی غم دلنهفته آینه در خویش، چین پیشانی
ز باز گشتن باران ز ابر، دانستمتلاش مرتبه می آورد پشیمانی
سری که از در حق دیده سجده واری روهزار حیف که آید فرو بسلطانی!
شد ار تو قدر سخن کم، ببند لب واعظکه گشته قیمت کالا کم، از فراوانی