شمارهٔ ۶۰۰
با این دو روزه عمر، با این حرص پیشگیای وای اگر حیات تو بودی همیشگی
شد کوه بیستون گنه من، ولی ز شرمدارم ز سر بپیشی خود، چشم تیشگی
زین آتش فغان که کنند از تو شیشه هادر طالع تو دیده ام ای سنگ شیشگی
خورده است بسکه سنگ جفا، شاخم از ثمرگردن کشد چو بید موله بریشگی
شیرم، گه مصاف عدم،لیک ناله سانیک نی تواندم کند، از ضعف بیشگی
آمد چو وقت رفتن، ازین باغ غم فزابر پای نخل عمر کند آب تیشگی
نازد بتاج دولت ده روزه شاه اگرتاجیست گاهگاهی، ماهم همیشگی
در ساز و برگ بی ثمران پا فشردنتنخل حیات را، کند ای خواجه ریشگی
گر هست دست خصم و گریبان من، ولیدست منست و، دامن اخلاص پیشگی
واعظ بدست بخل، شود زود زر تلفبسپر بدست جود، که گردد همیشگی