شمارهٔ ۵۷
اگر در خواب بینم لنگر آن کوه تمکین راتهی ز آتش کند خواب گرانم سنگ بالین را
مصور می نماید خال و خطش خانه زین رامرصع می کند لعل لب او، جام زرین را
نباشد هر دلی شایسته تصدیع دلداریمکن زنجیر هر دیوانه یی آن زلف پرچین را
چه همچشمی نماید جام می با گردش چشمیکه کیفیت دهد امروز یادش بزم دوشین را؟
دل بی لنگرم چون پا فشارد پیش دلداریکه شوخی های او از جا درآرد کوه تمکین را؟
غم او را به یادی دردمندان داده اند از کفچرا دارد دریغ از وی کسی خود جان شیرین را
گذشتن نیست بر اهل نظر، آسان ازین گلشنبود خار تعلق هر گلی دامان گلچین را
پر است از گرد بی انصافی، این کلفت سرا واعظهمان بهتر که کس پوشد ز یاران چشم تحسین را