گنج

شمارهٔ ۴۶۵

قافیه: دقبول۶ بیت
بیهوشی دولت را، مردن شمرد عاقلآوازه رفعت را، شیون شمرد عاقل
اوضاع جهان دایم، مانند نفس باشدهرآمد کاری را، رفتن شمرد عاقل
لب چون بطلب جنبد، در پیش کسان، آن رابر شمع نکو نامی، دامن شمرد عاقل
آسایش عزلت را، گفتیم و، نفهمیدنداین مرتبه جویان را، کودن شمرد عاقل
در راه حذر جویی، تنگست ز بس فرصتهر سودن مژگان را، خفتن شمرد عاقل
چون غرق عرق گردم، از شرم گنه واعظز آسیب عذاب آن را، جوشن شمرد عاقل