گنج

شمارهٔ ۴۵۸

قافیه: رزسنگ۹ بیت
بگذشت زندگی همه در انتظار مرگاما چه زندگی؟ که نیامد بکار مرگ!
عینک بدیده نیست مرا، نور چشم منچشمم چهار شد بره انتظار مرگ!
بر خاست گرد پیریم از شاهراه عمرمعلوم شد که میرسد اینک سوار مرگ!
از بهر دورباش حواسم ز راه اوگردیده پیریم ز عصا چوبدار مرگ
با هر دو پا بدام فتادم، چو قد خمیدپشت دو تاست، خم کمند شکار مرگ
بردیم مرده مرده بسر بسکه زندگیامروز نیستیم غریب دیار مرگ
زین پیش جنس مرگ چنین رایگان نبودبرداشت دوریت ز میان اعتبار مرگ
آسوده ز اضطراب معیشت نمی شودبا خویشتن کسی ندهد تا قرار مرگ
واعظ، مرا نه پشت خم از ضعف پیری استقد کرده ام دوتا، که روم زیر بار مرگ