گنج

شمارهٔ ۴۴۴

قافیه: وزدچراغ۵ بیت
از هجوم داغ، در تن نیست دیگر جای داغمینهم چون فلس ماهی، داغ بر بالای داغ
آمد و رفت خیال دوست را، نتوان نهفتنقش پای یاد جانان است در دل جای داغ
اشک خونین گرددش در چشم، از سرگرمیمبر سر شوریده ام شبها رسد چون پای داغ
کوچه آمد شد درد است، در دل زخم تیر؛ناخن سر پنجه عشق است، در تن جای داغ!
ما خریداران سوداییم در بازار عشقنیست واعظ درهم و دینار ما، جز جای داغ