شمارهٔ ۴۳۳
بر گردنم چنان شده محکم طناب قرضکز جا دگر نمیکندم اضطراب قرض
نظم سخن چگونه نپاشد ز یکدیگرتار نفس گسسته شد از پیچ و تاب قرض
زآن وا نمیشود بسخن چون صدف لبمکز سر گذشته چون عرق شرم، آب قرض
قرض از حساب رفت برون و، نمیدهمچیزی بقرض خواه، بغیر از حساب قرض
یارب، رها نیش تو ازین فکر جانگدازواعظ دگر ندارد ازین بیش تاب قرض