شمارهٔ ۳۹۳
پیر چون گشتی، چو طفلان بازی دنیا مخورمیخور آخر سرت، زنهار از وی پا مخور!!
بس ک دل پر گشته ز اندوه تهیدستی ترانیست جای غم دگر دل دل، غم بیجا مخور!
نیست چون بیصرفه هرگز خرجت از عقل معاشغصه امروز و فردا را همه یک جا مخور
دل منه بر هستی مخلوق، پیش لطف حقبازی از موج سر آبی بر لب دریا مخور
میکند زهر حرامی ناگهان در کار توبیتأمل لقمهای از سفره دنیا مخور
نیست به از لذت مهمان نوازی، نانخورشتا توانی نان خشک خویش را تنها مخور
نعمت الوان دنیا، نوش جان واعظ تراگر غم عشقی خدا روزی کند، بی ما مخور