گنج

شمارهٔ ۳۵۵

از چشم تنگ مردم، چشمم عصا نخواهداز بیم زهر منت، دردم دوا نخواهد
با دست رنج خویشم، فارغ ز ریزش خلقجز آبروی بازو، دست آسیا نخواهد
از آنکه بهر زینت، داری بدستها چشمزینت بس آنکه دستت، رنگ از حنا نخواهد
دردسر تکلف بر سر ز کثرت آمدگر تن دهی به وحدت، نان شوربا نخواهد
سامان اسب و استر، ز آمد شد است با خلقگر پا کشی بدامن، دستت عصا نخواهد
بر نور چشم بینش، این بس دلیل روشنکز توتیای مردم، هرگز ضیا نخواهد
گر کشور قناعت، سرکوب منتی نیستاین دولت خدا داد، بال هما نخواهد
در وادی تنزل، سامان ره نباشدهر چند راه سنگ است، سیلاب پا نخواهد
از خسرو قناعت، تشریف عزتم بساز ننگ خواستنها، عیدم قبا نخواهد
حزن و سرور گیتی، آید یکی بچشممسورم طرب نداند، مرگم عزا نخواهد
در کشور تجرد، رسم تکلفی نیستبس زینت سرایم، کان بوریا نخواهد
تحقیق حاجت خلق، باشد بهانه بخلبارد به خشک و تر ابر،همت گدا نخواهد
از فقد آتش رحم، دلها تنور سرد استبیچاره آنکه واعظ، نان از خدا نخواهد