گنج

شمارهٔ ۳۱۶

چون به محفل رخ فرو زد، رنگ صهبا بشکندچون به گلشن قد فرازد، شاخ گلها بشکند
آفتاب از رشک خواهد کاستن چون ماه، اگرهمچو مه طرف کلاه آن ماه سیما بشکند
یار بد مست است و، می گستاخ می بوسد لبشکاسه می ترسم آخر بر سر ما بشکند
پیش عقد گوهر او دم زند گر از صفاخنده اش دندان در، در کام دریا بشکند
گر زند آیینه دامن آتش آن چهره رارنگ در رخسار مهر عالم آرا بشکند
بسکه آگاهست از درد دل ما خستگانرنگ ما در روی آن آیینه سیما بشکند
بشکفد دلهای یاران، چون رود زاهد ز بزمباغ گلریزان کند، وقتی که سرما بشکند
از شکست دشمن خود، دل بدرد آید مرامیخلد در خاطرم، خاری که در پای بشکند
جهل خردان، کی شود حلم بزرگان را حریف؟!تندی سیلاب را، تمکین دریا بشکند!
چون حباب از بسکه پرگردیده از باد غرورکاسه سر ترسم آخر بر سر ما بشکند
در حصارند از حوادث روز و شب سرگشتگانکشتی گرداب، کی از موج دریا بشکند؟!
گفتمش: مشکن دل پر درد واعظ را زجورترسم آن بیدرد آخر حرف ما را بشکند