شمارهٔ ۲۸۶
ز پیری، چون مرا قد همچو شمع سرنگون باشددم مرگست، از آنم گریه و افغان فزون باشد
نباشد زینتی، جز گوهر دل، اهل عرفان رامرصع پوشی ما، همچو دریا از درون باشد
تو گر چوب ستم، مظلوم شمشیر دعا داردترا کی ای ستمگر، رنگی از دلهای خون باشد؟!
بگرد خاطرم پیوسته گردد، لعل نوشینشهمینم لاله سیراب، از باغ جنون باشد