گنج

شمارهٔ ۲۳۴

قافیه: ندنگردد۹ بیت
ز پرگویی زبان کس را وبال دین و جان گرددسخن گر بر زبان یک نقطه افزاید زیان گردد
امانت دار حرف خود، مگردان ساده لوحان رانفس در خانه آیینه، نتواند نهان گردد
چنان جمعیت خاطر بود در عالم وحدتکه تنهایی درین ره، میتواند کاروان گردد
چنانم گشته دامنگیر، ذوق گوشه عزلتکه نتواند بحرف سیر فردوسم زبان گردد
ز تندی برندارد دست بدخو، بعد مردن همز نفرین گر شود سنگ سیه، سنگ فسان گردد
شود بی صبر، زود از تنگی احوال فریادینفس تا پا نهد در تنگنای نی، فغان گردد
بود همراهی افتادگان بر دست و پادارانمدار آسیا از پهلوی آب روان گردد
ز بس بر طاق دلها نیست جا بالانشینان رااز ایشان صدر مجلس در نظرها آستان گردد
خدنگ آه واعظ از دل سختش به سنگ آمدنگاه عجز می‌خواهد به او خاطرنشان گردد